اتفاقی که به خیر گذشت...
دیروز قبل اتمام ساعت کاری هوا کمی بد شد باد و گردو غبار قرمز به همین خاطر گفتم بمونم
اگر آروم شد راه بیفتم چون بخاطر شلی دریچه میترالم زود دچار تنگی نفس میشم اما باد ثانیه
به ثانیه شدیدتر میشد و گردو غبار قرمز یک آن به یک توده ی سیاه تبدیل شد و همه جا کاملا تاریک
تاریک شد هادی سریع زنگ زد کجایی بیرون نری ....
تا به حال همچین چیزی به عمرم ندیده بودم حتی خورشید گرفتگی هم به این تاریکی
نشده بودوخداروشکر من قبلش از شرکت بیرون نرفتم واگرنه خدا میدونست چه اتفاقی برامون
می افتاد تا ساعت 6 شرکت بودم وبعد که هوا کمی صاف شد همکارم تا ایستگاه رسوندتم
باد وبارون محکم میزد تو صورتم ولی بازم شانس آوردم سریع سوار ماشین شدم ورسیدم
خونه و این مسئله به خیر گذشت...
اماااااااااااااا...
خونه که رسیدم نه آب بود نه برق منم خسته یکم میوه خوردم بعدش به خاطر تکرر ادرارم
همش دستشویی باید شمع میبردم که ایندفعه شمعو خاموش نکردم و گفتم کوچیکه
خودش همین جا آب میشه گذاشتمش رو جا دستمالی توالت ورفتم کم کم چشمام سنگین شد
یکم عصرونه خوردم ولی چشمام داشت میرفت رفتم دراز کشیدم و خوابم برد تا اینکه ساعت نزدیک
9 هادی اس داد گوشی بغل گوشم مونده بود با صداش بیدارشدم نوشته بود میوه چی بخرم
منم نوشتم هلو اصلا مایل به بلند شدن نبودم سرم گیج میرفت ولی هیچوقت دوست نداشتم
وقتی هادی میاد تو اتاق خواب باشم بلند شدم نشستم نه نمیشد پاشم بوی شمع می اومد
خب فکر کردم حتما برای دوتاشمعیه که تو پذیرایی روشن کردم تا اینکه صدای پای هادی رو از
پله ها شنیدم بلند شدم ورفتم در ورودی رو بازکردم
گفت چه بویی میاد چندتا شمع روشن کردی مگه پس چرا روشنایی گازو روشن نکردی؟
گفتم نتونستم برم رو اپن که دستم نرسید
به شوخی وخنده راجبه توفان و عکس العمل همکارا رو غیره 5 دقیقه ای گذشت که یک آن
دیدم از درز درب دستشویی یه دود غلیظ سیاه داره میاد بیرون
وااااااااااااااااااای دیگه در رو که هادی باز کردوحشت افتاد تو دل هردومون برق هم نبود که چیزی
دیده بشه فقط دود بود که میزد بیرون بله جا دستمالی و دستمال باهم به آتیش کشیده
شده بودن خدا رحم کرد اگر دیرترمتوجه میشدیم هم خودم خفه میشدم هم خونه ی مردم
میسوخت تا ساعت 11 ونیم ما مشغول بیرون کردن دود وتمیز کردن وشستن حموم ودستشویی
و در ودیوار اطرافش شدیم وای اگر خونه سیاه میشد بیچاره میشدیم وبازم شکر که
وسایلامون کارتن شده بودوفرشاهم جمع شده بود واگرنه دود رو همه وسایلا مینشست
بعدش قیافه من و هادی عین پت ومت سیاه وکثیف شده بود دوش گرفتیم و شامو
خوردیم وقتی زیر دوش دیدم از دماقمم دود سیاه درمیاد خیلی نگران کوچولوم شدم واز خدا
عاجزانه خواستم حال جیگر گوشم خوب باشه وبراش صدقه دادم.
واین هم از یک روز توفانی که خداروشکر به خیر گذشت ...
چند عکس از تندباد دیروزکه سرچ کردم


اتفاقی که به خیر گذشت... 










