یک شب خوب وشروع یک روز برفی
سلام بارونکم سلام امید واقعی من که کنج آسمون به کمین یه معجزه نشستی. خشگلم تو نانازترین نی نی عزیزم دیروز وقتی مطمعن شدم دوستم حال روحیش خوب شده منم بهتر شدم چون شام داشتم غروب بعد کار رفتم مغازه دوستم نسرین هوا سرد بود اما به این سرزدنها دل خوشم منکه اینجا کسی رو ندارم بهش عادت کردم. تا قبل حرکت بابای کوپولت اونجابودم بعد که گفت راه افتاده رفتم خونه غذاروگرم کردم بخاطر مهمونی شب قبلش وشب نشینی خوب استراحت نکرده بود به همین خاطر بعد شام جلو تی وی خوابش برد ونوبت ظرف شدنشم افتاد گردن خودم. ظرفارو شستم وجمع وجورکردم بعدش از خودم پذیرایی کردم ومیوه وتخمه ولواشک خوردم هم با دوستم بامسج صحبت میکردم. ساعت 11 آقارو بیدارکردم که ...




